تاريخ : دو شنبه 19 فروردين 1392 | 16:53 | نويسنده : K

     به خــــــاطر بسپار:


     همراهـــی خــــدا با انــــسان


                          مثــل


               نـــفس کشیدن است:


                 آرام، بی صدا، همیـــشگی


تاريخ : دو شنبه 19 فروردين 1392 | 16:39 | نويسنده : K

 زنـــدگی دفتـــری از خــــاطره هاســـت

 

یک نفر در دل شب،یک نفر در دل خاک

 

یک نــفر هــــمدم خوشـــبختیهاســت

 

یک نـــفر همــسفر سخـتـــیهاســــت

 

چشـــم بــاز کنیــم عمرمـــان میـــگذرد

 

مـــــا هــمه همـــــسفر رهــگـــذریــم

 

آنچه باقیست فقــط خاطــــره هاســت


تاريخ : شنبه 17 فروردين 1392 | 19:33 | نويسنده : K

  از تصادف جان سالم بدر برده بود


و می گفت زندگی خود را مدیون ماشین مدل بالایش است


و خدا همچنان لبخند می زد . . .


تاريخ : شنبه 17 فروردين 1392 | 19:27 | نويسنده : K

وقتی شما در حال حمل قرآن هستید؛


شیطان دچار درد شدید در سر میشود


و باز کردن قرآن ، شیطان را تجزیه می کند

و با خواندن قرآن ، به حالت غش فرو میرود..

و خواندن قرآن باعث در اغما رفتنش میشود؟؟؟؟

تاريخ : پنج شنبه 15 فروردين 1392 | 11:17 | نويسنده : K

 

 

 

زندگی تفسیر سه کلمه است

 

 

 

 

       خندیدن،

 

 

 

 

           بخشیدن،

 

 

 

                فراموش کردن

 

        پس بخند و ببخش و فراموش کن!


تاريخ : چهار شنبه 14 فروردين 1392 | 16:28 | نويسنده : K


پیرمردی اسبی داشت و با آن اسب زمینش را شخم میزد . روزی آن اسب از دست پیرمرد فرار کرد و در صحرا گم شد .


همسایگان برای ابراز همدردی با پیرمرد ، به نزد او آمدند و گفتند :

عجب بد شانسی ای آوردی .

پیرمرد جواب داد :

" بد شانسی ؟ خوش شانسی ؟ کسی چه میداند ؟"

چندی بعد اسب پیرمرد به همراه چند اسب وحشی دیگر به خانه ی پیرمرد بازگشت .

این بار همسایگان با خوشحالی به او گفتند :

" عجب خوش شانسی آوردی !"

اما پیرمرد جواب داد :

" خوش شانسی ؟ بد شانسی ؟ کسی چه میداند ؟ "

بعد از مدتی پسر جوان پیرمرد در حالی که سعی میکرد یکی از آن اسبهای وحشی را رام کند از روی اسب به زمین خورد و پایش شکست .

باز همسایگان گفتند :

" عجب بد شانسی آوردی ؟ "

و این بار هم پیرمرد جواب داد :

" بد شانسی ؟ خوش شانسی ؟ کسی چه میداند ؟ "

در همان هنگام ، ماموران حکومتی به روستا آمدند . آنها برای ارتش به سربازهای جوان احتیاج داشتند . از این رو هرچه جوان در روستا بود را برای سربازی با خود بردند ، اما وقتی دیدند که پسر پیرمرد پایش شکسته است و نمیتواند راه برود ، از بردن او منصرف شدند .

"خوش شانسی ؟

بد شانسی ؟

کسی چـــه میداند ؟"


تاريخ : چهار شنبه 14 فروردين 1392 | 16:15 | نويسنده : K

 

در آخرين روز ترم پاياني دانشگاه ، استاد به زحمت جعبه سنگيني را داخل كلاس درس آورد . وقتي كه كلاس رسميت پيدا كرد استاد يك ليوان بزرگ شيشه اي از جعبه بيرون آورد و روي ميز گذاشت . سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل ليوان انداخت. آنگاه از دانشجويان كه با تعجب به او نگاه مي كردند ، پرسيد : آيا ليوان پر شده است؟ همه گفتند بله پر شده است .
استاد مقداري سنگ ريزه را از جعبه برداشت و آن ها را روي قلوه سنگ هاي داخل ليوان ريخت . بعد ليوان را كمي تكان داد تا ريگ ها به درون فضا هاي خالي بين قلوه سنگ ها بلغزند . سپس از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر شده است ؟ همگي پاسخ دادند : بله پر شده است .
استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشتي شن را برداشت و داخل ليوان ريخت . ذرات شن به راحتي فضاهاي كوچك بين قلوه سنگ ها و ريگ ها را پر كردند . استاد يك بار ديگر از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر شده است ؟ دانشجويان همصدا جواب دادند : بله پر شده
است .
استاد از داخل جعبه يك بطري آب برداشت و آن را درون ليوان خالي كرد . آب تمام فضاهاي كوچك بين ذرات شن را هم پر كرد . اين بار قبل از اين كه استاد سوالي بكند دانشجويان با خنده فرياد زدند: بله پر شده.. بعد از آن كه خنده ها تمام شد استاد گفت : اين ليوان مانند شيشه عمر شماست و آن قلوه سنگ ها هم چيزهاي مهم زندگي شما مثل سلامتي ، خانواده ، فرزندان و دوستانتان هستند . چيزهايي كه اگر هر چيز ديگري را از دست داديد و فقط اينها برايتان باقي ماندند هنوز هم زندگي شما پر است .
استاد نگاهي به دانشجويان انداخت و ادامه داد : ريگ ها هم چيزهاي ديگري هستند كه در زندگي مهمند . مثل شغل ، ثروت ، خانه و ذرات شن هم چيزهاي كوچك و بي اهميت زندگي هستند . اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل ليوان بريزيد ، ديگر جايي براي سنگها و ريگها باقي نمي ماند . اين وضعيت در مورد زندگي شما هم صدق مي كند .

 


تاريخ : شنبه 10 فروردين 1392 | 18:1 | نويسنده : K

 خدایم را دوست دارم 

            و با وفاتر از او کسی را سراغ ندارم

                                  شاید;

               به رسم همین وفاداریست که

                  عزیزانم را به او میسپارم!!!


تاريخ : شنبه 10 فروردين 1392 | 17:56 | نويسنده : K

 خوشبختی در سه جمله است:

      تجربه دیروز

          استفاده از امروز

                     امید به فردا

ولی با سه جمله ی دیگر زندگیمان را تباه میکنیم:

     حسرت دیروز

            اتلاف امروز

                  ترس از فردا


تاريخ : شنبه 10 فروردين 1392 | 17:54 | نويسنده : K

 حکایت جالبی ست .

فراموش شدگان ,

فراموش کنندگان را ,

هرگز فراموش نمیکنند